رضا قلى خان ( هدايت )

102

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

روانت باد ويژه جان و دل شاد * نكهدارت سروش و شن و اشتاد و نام نسكى ؟ ؟ ؟ است از بيست و يك نسك ؟ ؟ ؟ كتاب زند و صاحب تاريخ مازندران آورده كه نام مردى بوده و دهى بنام خود بنا نموده باشتاد روستاق معروف شده و دختر او را شاه عهد كرفته چون آمله نام داشت شهر آمل مازندران بنام او ساخته شد برادر اشتاد يزداد نام داشته او نيز جائى بنام خود ساخته منسوب بدانجاى را يزدادى كويند ابو الحسن محمد يزدادى كه در تاريخ تبرستان است از آنجا بوده اشتالنك و شتالنك بكسر اول و فتح لام و سكون نون و كاف فارسى استخوانى باشد كه در ميان بند پا و ساق پا واقعست و آن را بچول و به عربى كعب خوانند و نوعى بازيست كه آن را با شش عدد بچول بازى كنند و آن را اشتالنك بازى كويند و در ميان عوام قماربازان به شش قاب مشهور است اشترابه نوعى از جامه پشمين و آن را اشتراوه نيز كويند و در حقيقت جامه پشم شتر بوده اشترخار و اشترخوار بمعنى خارشتر است و معنى ديكر كويند نوعى از مار و نوعى كنه است كه خون شتر را خورد اشتردل و شتردل كنايه از مرد بيدل و ترسنده است مؤلف كويد كه مرد غدار را شتركين كويند وقتى كفته‌ام شعر شتر دل شتر كين شتربان ترك * بكركان زمين تاخت پويان چو كرك اشترغاز با غين نقطه‌دار با الف كشيده و بزاى هوّز بيخ درخت ابخدان است صمغ آن را انكوزه كويند بعضى كويند كياهيست كه بيخ آن را آچار سازند اشترك بفتح رابع خيزاب و موجهء آب است آن را شترك نيز كويند اشتركا و پلنك حيوانيست كه به عربى زرافه كويند اشتلم ظلم و تعدى و غلبه ميرحسينى سادات در زاد المسافرين كفته كردى خركى بكعبه كم كرد * در كعبه دويد و اشتلم كرد اشتو بضم انكشتوانه اشتود نام روز دويم است از خمسهء مسترقه و آن وقت بودن آفتاب است در برج عقرب و در اين روز فارسيان عيد كنند اشتيم بفتح اول بر وزن تسليم بمعنى چرك و ريمى كه در جراحت باشد اشخار بفتح قليا را كويند كه از شور كياه سوخته و خاكسترشده كه آن را اشنان كويند و چندكاه در زمين كذارند و براى صابون و رخت شستن به كار آيد اشفند بر وزن الوند بلوكى است از نشابور مشتمل بر هشتاد و سه قريه اشك بر وزن رشك بمعنى آب چشم و نام پادشاهى بوده از اولاد دارا و بهمن و اولاد او را اشكانيان كويند بعضى اولاد او را از كاوس دانسته‌اند اشكار به وزن دلدار بمعنى شكار است مولوى كفته شعر هست كسى كو چو من اشكار نيست * هست كسى كش طلب يار نيست و بمعنى نخچير و آهو يعنى افادهء معنى شكار و شكاركننده فرخى كويد شعر چنين شكار هم او را سزد كه روز شكار * شكارى آرند او را همى ز صد فرسنك اشكبوس نام پهلوانى بوده تورانى منسوب به شهر كشان كه بحمايت افراسياب به تسخير شهر ايران آمده بدست رستم زال كشته شد چنان كه فردوسى كفته شعر سوارى كه بد نام او اشكبوس * همى برخروشيد بر سان كوس بيامد كه جويد ز ايران نبرد * سر هم‌نبرد اندر آرد بكرد چون رهّام كودرز از او ستوه و بكوه * شد رستم پياده بجنك او رفت نخست اسب او را به تيرى افكند * و تيرى ديكر بر او زد كه از پشتش بيرون جست هم فردوسى كفته بزد تير بر سينهء اشكبوس * فلك آن زمان دست او داد بوس قضا كفت كير و قدر كفت ده * ملك كفت احسنت و مه كفت زه اشكرف به وزن شنجرف بمعنى خوب و بديع و نيكو و آن را شكرف نيز كويند و آن بمعنى شان و شوكت و عظمت نيز آمده شيخ نظامى در صفت بهار كويد شعر عروسان رياحين دست بر روى * شكرفان شكوفه شانه در مو و بمعنى چست و چابك نيز آمده هم او كفته شعر نيم چندان شكرف اندر سوارى * كه دارم پاى با شير شكارى هم او در وصلت و زفاف خسرو و شيرين كفته كوزن ماده مىكوشيد با شير * بر او هم شير نر شد عاقبت چير شكرفى كرد و تا خازن خبر داشت * بالماس از عقيقش مهر برداشت اشكره بكسر اول مرغان شكارى را كويند اشكش بر وزن ابرش نام پهلوانى بوده از تركستان كه بجنك ايران آمده و در دست رستم كشته شده